اثر بسیار زیبا و دلنشین از کربلایی محمدحسن فیضی

خادم اهل بیت در عمرش
فخر باید به خدمتش بکند

مثل مادربزرگ خانه ی ما
که خداوند رحمتش بکند

پیرزن سال‌ های آخر عمر
سخت دلبسته شد به خاموشی

چیزهای کمی به خاطر داشت
مبتلا بود به فراموشی

روزی از روزها به او گفتم
گرچه خو کرده‌ای به بیماری

نام‌ های ائمه را مادر !
این اواخر به خاطرت داری ؟

گفتم اول ؟ درست گفت ! ” علی “
پاسخ دومین سوال : حسن

سومی را نگفته گفت : حسین ؛
آن که در کربلا نداشت کفن

گفتمش چارمین ؟ و ساکت شد
گفت : مادر ! ببخش یادم نیست

تا همین ‌جاش یاد من مانده ست
مشکل از دین و اعتقادم نیست

گفتمش آمدیم و از تو کسی
این سوالات را شفاهی کرد

دور از جان تو ، ملک در قبر
گر بپرسد چه کار خواهی کرد ؟

گر چه حرفم مزاح بود اما
اشک او روی گونه ‌اش افتاد

گفت من رفته است از یادم
او مرا که نمی‌ برد از یاد
(پیمان طالبی)

خداوندا،پدران و مادران ما را که محبت اهلبیت(علیهم السلام) را از کودکی دارند حفظ بفرما..