✍️سمیه خالقی

تلفنش زنگ میخورد ، گوش تیز میکنم، مخصوصا از جنگ تحمیلی سوم به بعد هر تماس استرس هزار سال را روی سرم خراب می‌کند .امروز اما قرار بود خبر اجازه ی خروج اربعین را بدهند ، شب قبل سوره یس نذر سه ساله اش کردم که خودش برات زیارت ما راه هم امضا کند ، پای سینک ظرف ها را آب میکشیدم و در آبچکان جا میدادم دلم می‌خواست چند لحظه دکمه سکوت کنترل جهان را بزنم و با دقت آنچه را که دلم میخواهد بشنوم ؛ پاسِتون آزاد میشه ، میتونید برید چهار روزه برگردید اما ، گفتگو رمزآلود می‌شود ، صدای بلند اول تماس و گپ و شوخی جایش را به صدای بم ، با کلمات بله همینطوره ، ان شاء الله ، چشم ، خیره ، چشم ، یا علی ع میدهد .دلم هرّی میریزد ، در این اوضاع نابسامان زندگی ، اثاث ها ،کارتن کارتن دور تا دور خانه چیده شده ، باید اینجا را سریع‌تر تحویل دهیم ، یک نوبت دکتر خیلی مهم داریم ، امتحانات شروع شده ، تنها چیزی که آب روی آتش دلم بود و قوت قلبم ، زیارت ضریحی بود که فطرس گِردش میچرخد .کافیست از آشپزخانه بیرون بروم همه چیز از چشمان نافذش پیداست ، میدانم اوضاع منطقه بهم ریخته و حتما احضارش کرده اند ، مثل همیشه لبخند میزند : اگه تو بگی نرو ، می‌دونی که نمیرم ، اما ..آخ ، خدا کاش این اماها را نمی‌گفت ، آنوقت میتوانستم یک بار فقط یک بار سنگدلانه بگویم اره نظرم «نه » هست ، لطفا نرو اما ، او حق اماها را همیشه خوب ادا میکند .آوینی در ذهنم تکثیر میشود ، دور سرم میچرخد میچرخد و تکرار میکند :

«قرن هاست که کار ازکار گذشته است… اما‌ ای دل، نیک بنگر که زبان رمز، چه رازی را با تو باز می‌گوید: کلّ ارض کربلا و کلّ یوم عاشورا. یعنی اگرچه قبله در کعبه است، اما فَاَینَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ. یعنی هر جا که پیکر صد پاره تو بر زمین افتد، آنجا کربلاست؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره، که در حقیقت. و هر‌گاه که عَلَم قیام تو بلند شود عاشوراست؛ باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره. و اگر آن قافله را قافله عشق خواندیم در سفر تاریخ، یعنی همین.»کم مانده بیفتم روی زمین ، بغلم می‌کند ، صورتم در دستان محکمش بی حرکت خیره به نگاهش مانده ، گردنش را یک وَری می‌کند و می‌گوید :عزیزدلم الان از من کمک خواستن ، الان امام دستور داده اگر من نرم یک عمر در حسرت آرزوم باید بسوزم یادت باشه که حبیب برای انجام کار کوتاهی از خانه بیرون آمد و باید برمیگشت تا لحظه ای که نامه ی امام بدستش رسید اگر مسیر خانه را انتخاب می‌کرد شاید هرگز پایش به کربلا نمی‌رسید .می‌خواهم بگویم آخه دانشگاه ؟خونه ؟بچه ؟کربلا؟ اربعین؟چیزهاییست که پاسخش را پیشتر میدانم ،دندان‌هایم را روی لب فشار میدهم و تند تند بغض هایی که به گلویم حمله ور میشوند دفع میکنم و میبلعممیگویم ساکَت را الان می‌بندم . قربان صدقه ام‌میرود ، گیتار خیالی را بین دست هایش میگیرد و ادای نواختن در میآورد ، قهقهه زنان میخواند : ای در رگانم خون وطن ای پرچمت ما را کفن .میگویم خوشحالی از دست ما فرار میکنی بالا و پایین می‌پرد و بلند تر میخندد ، گویا به مجلس طَرب دعوتش کرده اند ، با نُقل ریزان موشکی .

می‌گوید الان وقت دفاعه الان باید بریم خون شهدا به ثمر بشینه کربلای من اینجاس و تو همه ی دار و ندارمو به آغوش خدا میسپارم شاید باورت نشه نگرانیم از شهادت نیست که آرزومه و تنها چیزیه که دوست دارم بدون تو تجربش کنم ، همه دلنگرونیم از اینه که تو غمگین باشی ، تو دلت بشکنه ،من اینو نمی‌خوام ،می‌خوام مثل همیشه اگاهانه انتهای زیبای مسیر رو‌ببینی و شجاعانه ازش استقبال کنی .کنار لباسهایش کمی تنقلات جا میدهم از زیر قرآن سرش را رد میکند و یک بوس داغ کنج لپ های یخ کرده ام می‌نشاند و میرود و میرود تا روزی که خدا بخواهد به خانه برگردد.